|
تماشاگه ترنم عشق |
|
اولين برخورد پراکنده بود. حالتي داشتم وصف ناپذير. گويي توآسمون بودم. به من لبخند مي زد و در انتظار جوابش بود. گويي هوش از سرم پريده بود. نبضشوتو دستام حس مي کردم. حتم داشتم اون هم همينطوريه. حس مي کردم، آسمان،زمين، و همه چيز مال منه . آتيشي تو دلم به پا بود. آتشي بالاتر از زمان و جسم. تنها چيزي درونم را آزار مي داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لياقتش را نداشتم. از بي ابرويي،گريه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟ احساس کردم اون هم گريه مي کنه. سرمو بلند کردم, بي اختيار دستمو روي صورتش گرفت و همون طور اشک مي ريخت. درکش برايم مشکل بود. اين من بودم که بايد گريه مي کردم.کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودي مي کردند .
|
|
|
|
|
|
این اخرین نوشته من میباشد (کاملا واقعی)
این آخرین نوشته من می باشد و دیگر مرا نخواهید دید.. سرم رادرتاریکی گودال ها فرومی برم لباس سکوت برتن می کنم حس رادرخودم میکشم.عشق راسرکوب می کنم برروح وجسمم خنجر میکشم.باورکن بی تومرده اند خنده ها...پرکشیده اندشادی ها...بی توداغون وخسته ام....چه قدر غریب ودل شکسته ام ولی اینوبدون که هنوزم در زیر یقه ی چپ پیراهن من دلی خسته اما مهربان وعاشق می تپد. دلی که هرگز به قصد ازاردیگران نتپیده است وتا ابد بی توتنها تنها خواهد بود...! نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 ساعت 13:29 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
در تهاجم با زمان
آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام، در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوبی ها رفتند و ..... خوبی ها ماند در یادم من منتظرعشق بودم همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت........ شکسته تمام بال وپرمن مرده تمام خیال وباورمن این سکوت سردومبهم شده تنها یادگار همسفر من قصه من از کجا شروع شد مردن چرا همیشه شد سهم آخر من
به که گویم غم این غصه ویرانی خویش غم شبهای سکوت ودل بارانی خویش گله از هیچ ندارم نکنم شکوه ز تو که شدم پایبند وبنده دل سودایی خویش به کدامین گنه اینگونه مجازات شده ام همه دم نالم وسوزم زپریشانی خویش من از این پس شده ام راوی وگویم همه شب غزل چشم وتو عشق تو غصه نادانی خویش
"بعد از یک عمر تلاش وقتی حس می کنی تازه داری به آرامش می رسی، و لحظه ای که تصمیم میگیری پاها تو دراز کنی تا خستگی از تنت بیرون بره،صدات می کنند و میگن...هی ... وقت رفتنه..."
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 ساعت 12:13 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
ندای مرگ
مدت زیادیست که منتظرت هستم، مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم تنها و بی کس در تاریکی،لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود در ذهنم ،سروصدایی در روحم پرسه می زند واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم ندای مرگ فریاد می زند، گویی سرچشمه اش در درون من است به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو.تحمل ندای مرگ، ندای به هلاکت رسیدن را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تواما این شبیه احساس تونیست نسبت به من .مراسم مرگ آغاز می شود، وقتی که خورشید در کسوف است ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی اکنون دیگر راه برگشتی نیست نابودی مطلق من،پایان زندگی من، پایان تنهایی من.به چهره ام نقابی زدم، نقاب غم، نقاب بی کسی، نقاب مرگ . اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است . من خود را تسلیم تاریکی می کنم ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی خورشید سیاه، تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند چقدر سخت است
تنها بودن در میان غریبه ها این بار باور میکنم شب های بی ستاره را در حضور چشمان سیاهم و باور میکنم جاده بی عابر دلم را و ترانه هایی را که صادقانه برای تو گفته شده اند نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ساعت 23:32 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
سلام پرنده کوچک خوشبختی من
همیشه دلم برای تو که مثل سرو تناوری تنگ مشه....... و هر زمان وهر مکان به عکس زیبایی تو نگاه میکنم..... روی پا میایستم و با نگاهی غم زده رخ زیبایت را تماشا میکنم.... ولی افسوس که دور بودن از تو قلبم را میفشارد............... اری یک روز زمستانی در تنگ غروب در میان بوته های خشکیده دلم به من رسیدی...تورا برای خودم به خانه دلم دعوت نمودم....... هر روز این پرنده زیبا را با زبانم اب و دانه میدادم........... و دلخوش بودم که به گلستان دلم اوردم............ ولی افسوس..................... نمیدانستم این پرنده زیبا برای پر کشیدن به سوی دگری پرواز خواهد کرد... و من سوخته با سکوتم فریاد میکشم تا صدای اعتراضم به گوشش برسد.اما من مهاجری هستم در غربت غم وتنهایی................ ودر حسزت روزهایی خوش زندگانی...................... و این غربت تنهایی در ذهنم جایی فراموشی ندارد................
ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که .... من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا بداند غم شبها یم را.....تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق است.... و عشق ارمغان دلدادگیست........ و این سرنوشت سادگیست........... نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389 ساعت 0:52 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
وباز انتظار.......
در کوچه پس کوچه های شهرغم گم شده بودم نالان به دنبال طنین صدای گرم و پرمهرت به شهر تو رسیدم ،به شهر پر از عشق و صداقت.
امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند… تا بدانی که بی تو چه میکشم کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو رودی از اشک به راه انداخته ام…. و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من به تو این پیغام را می رساند که: امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389 ساعت 23:34 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
ایا سزاوارم؟.......
فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.راستي، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود، بدين زودي در تاريكي هاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟ آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام؟ از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم.... ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است. اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش آمده.
ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست. او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد. مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟ تمام هستي من، چرا دوستم نمي داري؟ وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389 ساعت 23:3 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
وتوبازتقلب کردی
به سوی تو می آیم و تمام ثانیه های انتظار را فراموش میکنم غبار اشک شده اند چشم ها مهر سکوت خورده اند لبها و من هنوز سیلی خورده عشق توام همه چیز را فراموش میکنم چه ساده لوحانه تمام بی اعتنایی ها را پای سهل انگاری مینویسم بگذار تا دستانت را ببینم بگذار تا چشمانم، التماس قلبم را به دستانت هدیه کنند راستی که چه بی رحمانه،دستانت را زیر پیراهنت می پوشانی نگاهت چه غریبانه من را فرامیخواند اما تو خاموشی تو حتی نگاهت را از من می دزدی تو حتی هرم نفس هایم را حس نمیکنی تو باز تقلب کردی تو دوباره از چشمان من خواندی،که چقدر عاشقانه تو را از زیر پلک هایم شفافانه میپرستم وتو باز تقلب کردی تو از روی دستانم لرزش های قلبی عاشق را فهمیدی و هر بار تنها میگفتی ، دوستت دارم واین منم کسی که تنها برای چشمانت زندگی اش را باخت کسی که خود را به نگاهت تسلیم کرد و تو این تو بودی که حتی نگاهت را از من ربودی و این من بودم که عاشق تر از عشق بودم و این تو بودی که هرگز التماس نگاهم را باور نکردی ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ.• ____& __________ ^^^^^^^^^^^^ آه ازاین نگاه... واژه می شوم مرا خیال میکند سنگ می شوم مراخورد می کند شیشه می شوم از من عبورمی کند تاکه پشت می کنم به آفتاب مراگم می کند .آه ازاین نگاه... برف می شوم مراآب می کند وعاقبت تمام هستی مراآرام آرام از من می گیرد..... چنـــــــــــــان ريختــــــــــــــــــم که باد ريخـتـنـــــــــــــــــم را احساس نـــــــــــــــکرد نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 17:13 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
به احترام عشق...
به احترام عشق یک دقیقه سکوت... برای یک عمر تو را داشتن دستهایم رو به قنوت! در این لحظه قلبم ایستاده است ، به احترام تو دیگر نمیتپد... درون قلبم فریادیست ، که با شکستن این فریاد دوباره شروع به تپیدن میکند... فریاد عشق ، شکسته میشود فریادی که از اعماق قلبم شنیده میشود.... دوستت دارم ، این همان فریاد است ، من تنها تو را دارم ،این همان احساس است! به احترام عشق یک دقیقه سکوت... به عشق تو یک عمر نفس کشیدن .... برای تو یک عمر فدا شدن .... عزیزم مرا ببخش که جز این فریاد ، جز قطره های اشکم ، جز تحمل لحظه های دلتنگی احساسی را ندارم تقدیمت کنم ، اگر بخواهی قلبم را هم فدایت میکنم.... به احترام چشمهای زیبایت ، اشک میریزم ، به عشق آن قلب مهربانت ، برایت میمیرم! دوستت دارم ، این همان فریادیست که تا ابد خواهی شنید ، عاشقت هستم ، این همان احساس زیباییست که تا ابد حس خواهی کرد.... به احترام عشق یک دقیقه سکوت... به عشق تو را داشتن یک عمر فریاد ..... فریاد .... فریاد ... فریاد... صدای تپشهای قلب من هم صداست با این فریاد! هم صدا ، تا آخر دنیا ، فریاد .... دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم، باز هم تکرار این فریاد! به احترام عشق یک عمر سکوت...
درشب کوچک من افسوس.....باد با برگ درختان میعادی دارد درشب کوچک من دلهوره ویرانیست.گوش کن.....وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم. من به ناامیدی خود محتادم.گوش کن.....وزش ظلمت را میشنوی؟در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخ است و مشوش.ودر این باغ که هر لحظه بیم فروریختن است ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه باریدن را منتظرند.لحظه ای و پس از آن هیچ ، پشت این پنجره شب دارد می لرزد ، وزمین دارد باز می ماند از چرخش ، پشت این پنجره یک نامعلوم نگران منو تواست . ای سراپایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان در دستان پرشهرم بگذار. باد مارا باخود خواهد برد.....باد ما را با خود خواهد برد. نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389 ساعت 14:13 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
باز هم..........
باز هوا بارانی است ، باز دلم تنگ است ، باز قلبم هوای اظافه کردن بر سطور ناخوانده تورادارد دگر چه بگویم ؟ چه بنویسم ؟ درد دلم را با که بگویم ؟دگر به هوای اینکه شا ید روزی این نوشته هارا نشانت بدهم ، نمی توانم چیزی بنویسم چون دیگر فقط خواب برگشتن تو برایم رویایی زیباست. دیشب خوابت را دیدم . رویای زیبایی بود. ما ، با هم ، در کنار هم ، بی کنایه ، بی دعوا ، یکرنگ ، دلها صاف ، قلبها لبریزمحبت ، چشمها نمناک از گرمای عشق ، نه تر از بی وفایی. یک لحظه از آن خواب هنوز هم پشت پلکهایم نشسته ، برق چشمهایت ، لبخند قشنگ چشمهایت قبل از جدایی ، هنوز هم به خاطر می آوری ؟ هنوز هم آن لحظه واضحتر از خورشید پیش چشمهایم است. سپیده که دم زد ، غصه دلم را پر کرد ، می دانستم که خوابم اما دلم نمی خواست که با رویای تو خداحافظی کنم ، دلم نمی خواست جای رویای شیرینم را با واقعیت تلخ زندگی عوض کنم ، با کابوس نبودنت ، کابوسی که در خواب هم نمی دیدم به واقعیت بپیوندد . باز هم صبح شد ، باز هم دنیا به من لبخند می زند وباز هم بی محلی من لبخند را بر لبانش خشک می کند .
باز هم همه چی بی تو......... ای خدااااااااااا هیچ کی ندونه خودت میدونی که خودت دادی خودت گرفتی دیگه خود دانی ، فقط صبرش رو به من بده که راضی باشم به اونی که تو می خوای . خدایا خیلی دوستت دارم ، خیلی زیاد.
نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389 ساعت 20:36 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
|
|
غم خانه....
چه قدر تنهاست این بیچاره دستانم
هر برگي كه دست روزگار از دفتر زندگانيم جدا مي كند، آرزويي شيرين را با خود به همراه دارد كه با فنا شدنش، جزئي از وجود مرا به تباهي مي كشاند؛؛؛ و من هر روز در انتظار برگي ديگرم؛؛؛ ولي افسوس كه آن روزهاي خوش هرگز فرا نخواهند رسيد... و شايد روزي كه از آن مي گريزم فرا رسد و من در گورستان آرزوهايم، در زير خروارها خاك كه جسم نحيفم را در آغوش گرفته به ابديت بپيوندم. نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389 ساعت 19:14 توسط فواد مرادیان| لينک ثابت | |
|
|
|
| درباره وبلاگ |
نویسنده وبلاگ:فواد مرادیان محل زندگی:سقز متولد شهریور 1363 آدرس:شهر بي مهري *چهارراه انتظار* *خيابان سوزوگداز * کوچهء بی قراری* *پلاک تنهايي * *•. .•*تلفن:اه وناله*•. .•* .•´¸.•*¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸.•¨¯`•¸.•¨¯`• بدان ای عشق من که در آرزوی دیدن چشمانت لحظه های بی تو بودن را با غم جدای و حسرت یک لحظه نگاه بر روی تو که چون شرابی در جام عشق است را به سختی و درد هایی همراه با ذوقی سر شار از وصالت می گذرانم ساقی من با تو هستم تا لحظه ای دیدار آن لحظه ای که چشمان زیبایت نگاه بر محبت مرا یاری کند و به امید شنیدن ترانه های عشق از لبان همچون لعلت وخنده های شیرینت را عاشقانه می ستایم .•´¸.•*¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸.•¨¯`•¸.•¨¯`• کسي هست دراين شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهي غريبانه به راهت ...!!مبادا که نيايي |
| آمار وبلاگ |
| وبلاگ دوستان |
| خاطره خانه نیلوفری باران دنیای عشق رها دریاچه غم مرگ بی صدا سها درددل پرواز پ9 کافینت محمد چراوابسته ام کردی؟؟؟ قالب وبلاگ | ترنم عشق |
| امکانات |
|
RSS |